صائن الدين على بن تركه

108

چهارده رساله فارسى ( فارسى )

حال آنكه « 1 » ايشان نور ، كه عبارت از اصل پيدايى عالم است و هرچه در او است ، آن را به دو قسم نهاده‌اند : يكى نورى كه به هيچ‌گونه ظلمت و تاريكى جسم « 2 » با او نباشد ، و دوم نورى كه به تاريكى جسم ممتزج تواند شد . و نور اول را علم « 3 » به كليات و حقايق مجرده از ماده حاصل است و نمودن ايشان « 4 » ، و از جزئيات مطلقا خالى افتاده است . و اما قسم دوم از نور كه به ظلمت آميخته شده و پرتو به هر طرف انداخته ، علم او به كليات و جزئيات محيط تواند شد ، بعد از آنكه از قوت به فعل آيد . و هم در اصول ايشان مقرر شده كه نهايت سلسلهء موجودات و غايت تماميش آن است كه علم بتمامه ظاهر شود به كليات « 5 » و جزئيات ، چنانچه هيچ « 6 » در مرتبهء قوت بنماند « 7 » . هرگاه كه اين مقدمه مقرر شد ، پس شكافتن قمر به زبان ايشان عبارت از آن باشد كه نور ممتزج كه قابليت آن دارد كه همه علمها كه در او بالقوة پنهان است به فعل آيد « 8 » ، و به واسطهء تعاكس اشعهء كمال پيدايى و پيداكنندگى در او متحقق شده ، علمها چنانچه هست از او بيرون آيد . پس قمر كنايت از آن نور ممتزج باشد . و شكافتن آن عبارت از بروز علوم و كمال پيدايى و پيداكنندگى است كه در باطن او بوده ، و شق صورت كرده بيرون آمد « 9 » و بر عالميان ظاهر گشت . و روابط مناسبات هريك ظاهر است ؛ حاجت به بيان نمىداند « 10 » . و چون نهايت سلسلهء موجودات و غايت مرتبهء كائنات كه مرتبهء ختمى « 11 » است آن است كه علمها چنانچه هست ظاهر شود ، پس شق قمر بدين معنى نيز خاصهء مرتبهء ختمى باشد كه در او هرچه هست هويدا مىشود و هويدا مىگرداند « 12 » .

--> ( 1 ) - ب : حال ايشان نور . ( 2 ) - ب : بر جسم او . م 4 : جسم او . ( 3 ) - ب : را به كليات . ( 4 ) - م 4 : ايشان از جزئيات . ( 5 ) - ب : و به كليات . ( 6 ) - ب : هيچ قوة در مرتبه نماند . ( 7 ) - م 2 : بنمايد . م 4 : نماند . ( 8 ) - م 4 : به فعل آيد به‌واسطه . ( 9 ) - ب : آمده . ( 10 ) - م 4 : ندارد . ( 11 ) - م 4 : ختمى است كه . ( 12 ) - ب : فرد .